تندروها از جامعه دانشگاهی انتظار بیجا نداشته باشند؛ آنها طرفدار جنگ و خشونت نمیشوند
به گزارش فانی لند به نقل از تجارت نیوز
ابعاد گسترده و حیرتانگیز خشونت سیاسی که جامعه ایران در هفتههای اخیر تجربه کرد، در کنار تهدید فزاینده وقوع جنگ و دخالت قدرتهای خارجی، با ادعای تغییر وضعیت سیاسی کشور، پرسشی بنیادین و گریزناپذیر را پیش روی جامعه دانشگاهیان ایرانی، به ویژه در حوزه علوم اجتماعی قرار داده است.
به گزارش تجارت نیوز، اینکه در میانه چنین بحرانی که جان انسانها در مقیاسهای گسترده و غیرقابل تصور مورد تهدید قرار میگیرد و امنیت اجتماعی در آستانه فروپاشی است، اظهارنظرها دیگر تنها ناظر بر موضعگیریهای سیاسی روزمره نیست، بلکه به جایگاه اخلاقی، علمی و تاریخی نخبگان فرهنگی در لحظات بحرانی مربوط میشود؛ لحظاتی که در آنها مرز میان مسوولیت و بیمسوولیتی، تعهد و هیجان و آگاهی و سادهسازی خطرناک به شدت باریک میشود.
قرار گرفتن در چنین وضعیتی و مطرح شدن این مساله همچنین در بستر یک فرهنگ سیاسی خاص که جامعه ایرانی در آن به سر میبرد نیز معنا و اهمیت ویژه خود را مییابد. فرهنگ سیاسیای که همچنان متأثر از دو میراث تاریخی قدرتمند است: از یکسو سنت اقتدارگرایانه و غیردموکراتیک شبهسلطانی که در آن قدرت سیاسی متمرکز، شخصیشده و پاسخناپذیر بر آن مسلط بوده است و از سوی دیگر سنت تغییرات انقلابی براندازانه که در آن دگرگونی اجتماعی نه بهمثابه یک فرآیند بلندمدت نهادی، بلکه به صورت یک گسست ناگهانی و همهچیز دگرگونکننده تصور شده و به عنوان بدیل و موثرترین عامل تحول در این سیستم، دست بالا را داشته است.
در چنین فرهنگی کار تدریجی، پایدار و نهادساز برای توسعه سیاسی و دموکراسی، همواره کمارج بوده و اغلب جای خود را به انتظار «لحظه انقلابی» داده است. این الگوی ذهنی، که به ویژه با تجربه انقلاب ۱۳۵۷ تثبیت شد، علیرغم نقدهای گسترده پژوهشگران علوم اجتماعی، همچنان در لایههایی از فرهنگ سیاسی جامعه حضور پررنگ دارد بهگونهای طنزآمیز، این میراث انقلابی نهتنها در میان چپ رادیکال، بلکه حتی در میان جریانهای راستپوپولیست و هواداران بازگشت سلطنت نیز بازتولید شده است؛ جریاناتی که با وجود تفاوتهای ایدئولوژیک، در تصور رمانتیک از فروپاشی ناگهانی نظم موجود و بیاعتنایی به هزینههای انسانی و اجتماعی تغییر، به یکدیگر شباهت دارند.
از این منظر، اشتیاق انقلابی امروز را نمیتوان صرفا واکنشی به وضعیت کنونی یا حتی محدودیتهای کنشگری پایدار دانست، بلکه باید آن را در تداوم یک فرهنگ سیاسی تاریخی فهمید که تغییر پایدار و دموکراتیک را همواره به حاشیه رانده است.
در چنین بستر و فضایی که انتظارها بهسر آمده و رویای تحول سریع (و به هر قیمت) فراگیر شده، نقش و جایگاه جامعه دانشگاهی و اهل اندیشه در مواجهه با راهکاری که گذار خونین را بدون توجه به عواقب و پیامدهای آن توصیه و تجویز میکنند چه میتواند باشد؟ آیا آنان باید بهمثابه کنشگران سیاسی درگیر در نزاع، خود را بخشی از صفبندیهای سیاسی بدانند و نقش بازیگران پیشرو در اعتراضات خیابانی و پروژههای انقلابی را برعهده گیرند؟ آیا وظیفه دارند که با زبان بسیج و فراخوان، مردم را به کنشهای قهرآمیز یا پرخطر سوق دهند تا مبادا از غافله تحول انقلابی عقب بمانند؟ یا آنکه رسالت آکادمیک اقتضا میکند به تحلیل نسبتا بیطرفانه واقعیتهای اجتماعی و سیاسی بسنده کنند، حتی اگر این تحلیلها در کوتاهمدت با احساسات عمومی یا مطالبات رادیکال همخوان نباشد؟
در برابر این دوگانه سادهانگارانه، البته گزینه سومی نیز مطرح است: اینکه دانشگاهیان، با درک مسوولیت اجتماعی خود، نه به عنوان رهبران انقلاب و نه به عنوان ناظران خنثی، بلکه بهمثابه حاملان دانش انباشته درباره ماهیت تغییرات اجتماعی، به تدوین و دفاع از راهبردهایی سنجیده، اخلاقمحور و کمهزینه برای جامعه بپردازند؛ راهبردهایی که هدف آنها نه صرفا تغییر پرهزینه قدرت سیاسی، بلکه حتی در صورت تشدید و تداوم تنشها میان جامعه با حاکمان، یافتن و جا انداختن راهکارهای کمهزینهتری باشد که بهبود وضعیت را در دستور کار داشته باشد.
اهمیت این پرسش زمانی دوچندان میشود که مشاهده میکنیم بخش بزرگی از جامعه روشنفکری و دانشگاهی ایران، با وجود نقدهای عمیق و ریشهای به ساختار قدرت در ایران، نهتنها از فراخوان مستقیم به کنشهای انقلابی خشونتآمیز پرهیز کردهاند، بلکه بهصراحت با مداخله خارجی و چشمانداز جنگی که ازسوی بخشی از اپوزیسیون راستپوپولیست یا جریانهای رادیکال تبلیغ میشود، مخالفت ورزیدهاند. این مخالفت، اغلب با واکنشهای تند مواجه شده و به «ترس»، «محافظهکاری»، «قطع ارتباط با مردم» یا حتی «همدستی با وضع موجود» تعبیر شده است.
در این میان، بخشی از اپوزیسیون خارج کشور، به ویژه جریانهای راستپوپولیست و برخی گرایشهای رادیکال، با تکیه بر زبان سادهسازیشده، دوگانههای خیر و شر و وعدههای رهایی سریع، تلاش کردهاند هرگونه احتیاط نظری یا اخلاقی را به عنوان خیانت یا سازش معرفی کنند.
اما پرسش بنیادین همچنان باقی است: چرا بخش قابلتوجهی از نخبگان علوم اجتماعی، با وجود همدلی عمیق با رنج و خشم جامعه، نمیتوانند و نمیخواهند از تغییر اجتماعی از مسیر خشونت، جنگ یا پروژههای پرهزینهای که هزینه اصلی آن بر دوش مردم عادی و به ویژه جوانان و نوجوانان، میافتد، دفاع کنند؟
پاسخ به این پرسش را نمیتوان صرفا در محاسبات سیاسی روز، ملاحظات شخصی یا ترس از سرکوب خلاصه کرد. این پاسخ ریشه در سنت فکری علوم اجتماعی، تجربه تاریخی جوامع مختلف و درک عمیقتر صاحبنظران علوم اجتماعی از منطق پیچیده تحولات اجتماعی و پیامدهای ناخواسته کنشهای انقلابی دارد؛ درکی که اغلب در هیجانهای سیاسی و گفتمانهای پوپولیستی نادیده گرفته میشود.
از همان آغاز شکلگیری جامعهشناسی مدرن، نسبت میان علم اجتماعی و سیاست، میان تحلیل و تعهد و میان فهم و کنش، محل مناقشه بوده است. ماکس وبر، با تاکید بر اصل عینیت علمی، بر این باور بود که وظیفه جامعهشناس توضیح واقعیتهای اجتماعی و نشان دادن پیامدهای احتمالی کنشهاست و به همین دلیل پژوهشگران علوم اجتماعی را از تجویز مستقیم تصمیمهای سیاسی برحذر میداشت. او میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» تمایز میگذاشت و هشدار میداد که آمیختن بیواسطه علم با فراخوانهای سیاسی میتواند هم به اعتبار علم آسیب بزند و هم جامعه را به تصمیمهای احساسی و پرهزینه سوق دهد. این هشدار، اگرچه در زمینه اروپای اوایل قرن بیستم مطرح شد، امروز نیز برای جامعهای چون ایران معنایی کاملا معاصر دارد.
در مقابل، کارل مانهایم نظری متفاوت داشت. او با طرح جامعهشناسی معرفت نشان داد که هیچ دانشی بیرون از بستر اجتماعی تولید نمیشود و خودِ اندیشه نیز محصول موقعیتهای اجتماعی است. با این حال، او از روشنفکران انتظار داشت که به جای غرق شدن در منافع گروهی یا هیجانهای سیاسی، نقش «میانجی عقلانی» را ایفا کنند؛ یعنی با فاصلهگیری نسبی از قطببندیها، به فهم کلنگر وضعیت اجتماعی کمک کنند. این نگاه، در شرایطی که از دانشگاهیان انتظار میرود بیدرنگ در یکی از دو سوی منازعه بایستند، اهمیت ویژهای دارد.
نظریههای متأخرتر، ازجمله اندیشههای آنتونی گیدنز درباره «ساخت و کنش»، بر این نکته تاکید میکنند که ساختارهای اجتماعی، مانند نهادهای سیاسی، قوانین، هنجارها و روابط قدرت، از یکسو رفتار انسانها را محدود میکنند و ازسوی دیگر تنها از طریق کنش روزمره همین انسانها بازتولید یا تغییر مییابند. به بیان ساده، از نظر گیدنز، تغییر اجتماعی نه حاصل یک اراده ناگهانی و انقلابی، بلکه نتیجه تعامل پیچیده و تدریجی میان کنش آگاهانه مردم و ساختارهای موجود است. این دیدگاه، در مورد جامعهای مانند ایران، میتواند حامل این هشدار باشد که فروپاشی شتابزده ساختارها بدون شکلگیری بدیلهای نهادی و اجتماعی، میتواند به خلأ قدرت، افزایش خشونت و بیثباتی بلندمدت منجر شود. از طرفداران پرآوازهتر این نظر در ایران قطعا میتوان از احمد زیدآبادی و محمد فاضلی نام برد که در ماههای اخیر همواره درباره خطر فروپاشی اجتماعی هشدار دادهاند.
تحلیلهای پییر بوردیو از «میدان قدرت» و «خشونت نمادین» نیز بر همین پیچیدگی صحه میگذارد. میدان قدرت نزد بوردیو به عرصهای اشاره دارد که در آن گروهها و نهادهای مختلف با تکیه بر سرمایههای اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و نمادین برای حفظ یا گسترش سلطه خود رقابت میکنند و خشونت نمادین به اشکال نامرئی و عادیشدهای از سلطه گفته میشود که بدون زور فیزیکی، نابرابری را طبیعی، بدیهی و مشروع جلوه میدهد. از این منظر، جامعهشناسان میدانند که حتی اگر حاکمان تغییر کنند، بدون دگرگونی این میدانها و سازوکارهای سلطه، نابرابری و سرکوب میتوانند در اشکالی تازه بازتولید شوند. نگرانی گستردهای که درباره تغییرات حساب نشده از ساختار کنونی به نوع جدیدی از اقتدارگرایی، ممکن است برای جامعه ایران رقم بخورد.
در همین راستا، تاکید یورگن هابرماس بر «حوزه عمومی» و «کنش ارتباطی» اهمیت ویژهای مییابد. حوزهای که در آن شهروندان بتوانند فارغ از زور و اجبار، از طریق گفتوگوی عقلانی درباره مسائل مشترک تصمیمسازی کنند. بستری که در آن کنش ارتباطی به تفاهم و اقناع بینجامد و نه حذف، غلبه و از میدان بهدر کردن که تاکنون مسلط بوده است. از این منظر، نقش دانشگاهیان و روشنفکران در شرایطی مانند ایران، تقویت گفتوگو، نقد عقلانی قدرت و حمایت از اشکال سازمان یافته و مسالمتآمیز کنش مدنی است، نه مشروعیتبخشی به خشونت یا مداخله نظامی خارجی.
تمایز هانا آرنت میان «قدرت» و «خشونت» نیز برای فهم این وضعیت راهگشاست. از نظر او، قدرت از کنش جمعی آگاهانه و داوطلبانه مردم پدید میآید، در حالی که خشونت ابزاری است که معمولا در فقدان قدرت واقعی به کار گرفته میشود. این تمایز نشان میدهد که توسل به خشونت، حتی اگر به نام مردم انجام شود، اغلب نشانه ضعف اجتماعی و سیاسی است و نمیتواند بنیانی پایدار برای آزادی و دموکراسی ایجاد کند. اندیشه میشل فوکو، با تحلیل پیوند دانش و قدرت، روشنفکران را از وسوسه تبدیل شدن به رهبران حقیقت یا سخنگویان مطلق مردم برحذر میدارد. از نظر فوکو، نقش روشنفکر افشای سازوکارهای قدرت، نشان دادن نقاط مقاومت و گشودن امکانهای تازه برای کنش است، نه اینکه تودههای مردم را به سوی پروژههای پرخطر هدایت کند.
در پرتو این سنت فکری، میتوان رفتار بخش بزرگی از روشنفکری و دانشگاهیان ایرانی را بهتر فهمید. امتناع آنان از حمایت از خشونت، جنگ یا انقلابهای پرهزینه، نه نشانه بیتفاوتی یا سازش، بلکه حاصل نوعی آگاهی تاریخی و مسوولیت اخلاقی است. آنان، بهواسطه دانش خود، میدانند که تغییرات اجتماعی پایدار نیازمند زمان، نهادسازی، اعتماد اجتماعی و کاهش هزینههای انسانی است.
با این حال، این تصویر یکدست نیست. در سالهای اخیر، بخشی از دانشگاهیان و افراد دارای سرمایه نمادین علمی نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، در مسیر گفتمانهای پوپولیستی حرکت کردهاند؛ گفتمانهایی که با سادهسازی افراطی واقعیت، مشروعیتبخشی به خشم بیمهار و ستایش کنشهای پرخطر، عملا به بازتولید بیمسوولیتی سیاسی کمک میکنند. برخی از این افراد، که البته طیف محدودی را در برمیگیرند، تحت لوای «خواست مردم»، حتی در مقام توجیه فراخوانهایی برمیآیند که فرمان تحولات خونین و جنگ را صادر میکنند. در حالی که خود در امنیت کامل بهسر میبرند جوانان داخل کشور را، با آگاهی از خطر مرگ، زندان و آسیبهای جبرانناپذیر، به خیابانها فرامیخوانند و با رویکردی غیراخلاقی و خودپسندانه هزینه تغییر را تماما بر دوش نسل جوان میگذارند.
نقد این رویکرد به معنای نفی اعتراض یا انکار رنج مردم نیست، بلکه دفاع از این اصل اخلاقی است که هیچ پروژه تغییر اجتماعی نباید جان انسانها را به عنوان ابزار یا «هزینه قابل قبول» تلقی کند. دعوت به کنش، زمانی که دعوتکننده، خود بهای آن را نمیپردازد و از پیش میداند که پاسخ خشونت است، دیگر شجاعت سیاسی نیست، بلکه نوعی بیمسوولیتی اخلاقی است؛ بیمسوولیتیای که از دانشگاهیان، به دلیل آگاهی بیشترشان از پیامدهای تاریخی چنین فراخوانهایی، کمتر پذیرفتنی است.
مسوولیت اخلاقی اهالی فکر و اندیشه دقیقا از همین دانش تخصصی ناشی میشود. آنان بهتر از بسیاری از فعالان سیاسی میدانند که انقلابها و جنگها چگونه میتوانند امید را به ویرانی بدل کنند و چگونه هزینههای تغییرات شتابزده عمدتا بر دوش فرودستان، حاشیهنشینان و نسل جوان میافتد. از این رو، دفاع آنان از راهبردهای محتاطانهتر، تدریجیتر و کمهزینهتر، نه نشانه ترس، بلکه نشانه پایبندی به اخلاق مسوولیت و تعهد به جان و آینده مردم است.
سخن پایانی اینکه جامعه دانشگاهیان و تحلیلگران مسوول رسانهای نمیتوانند فرمانده انقلابها باشند و صد البته نمیتوانند و نباید مبلغ سکوت و بیعملی باشند، بلکه آنها در موقعیتی دشوار اما ضروری ایستادهاند که میان خشم مشروع جامعه و ضرورت عقلانیت تاریخی در مسیر تغییر، توازنی منطقی ایجاد کنند تا مسیر تحول با کمترین هزینه و بالاترین میزان پایداری و منفعت برای جامعه طی شود. شاید در زمانهای که فریاد، هیجان و سادهسازی بیش از تحلیل خریدار دارد، مهمترین نقش علوم اجتماعی همین باشد؛ یادآوری این حقیقت تلخ اما حیاتی که آزادی، اگر قرار است پایدار، انسانی و دموکراتیک باشد، نمیتواند بر انبوهی از جانهای از دسترفته و آیندههای سوخته بنا شود.
منبع: اعتماد
ثبت دیدگاه
آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند *نظرات (0)
هیچ نظری ثبت نشده است.